تبليغاتX
.
همون که مهربونه دلش با دلمونه خودش دوره ولی تو یادمونه...
.

به نام خدا

داداش بهروز عزیزم سلام..

 

.

منم داریوش! همون که همه صداش میکنن پورنگ.همون که چهار سال است که با درد هجرانت شبها را به صبح می اورد و اما میخندد که نمیرد لبخند امید بر روی لب بیماران بیمارستان مفید و مفیدها و اما...

سالهاست نگاهم را به نگاه کودکان این مرزو بوم گره زده و دست در دست انها به افق خیره شده ام.

افقی که در یکی از روزهای برگ ریزان پاییزی برایم   به رنگ غروب شد

...

روزهای سختی بود . روزهایی که نگاهت رنگ فراق داشت .روزهایی که لرزش صدایت نشان از

راهی بی برگشت داشت و من میدیم و اما نمیخواستم که باور کنم .

من با تو از افق میگفتم و دل از غروب میگفت.من میخندیدم و میسوختم

من بودم و خدا بود .شب بود و نیاز بود

ودلی که نوایش از نوای رفتن تو سوزناک بود

من با خدا از تو میگفتم...

مسافر لحظه های بی برگشت زندگیم من به خدا گفتم که چشمهای مادر طاقت دوری یوسف را ندارد

و من تاب بنیامین شدن را نخوام داشت...اما شد انچه که باید...تو یوسف شدی و من بنیامین برای مادر

..........

وقتی رسیدم که دستهایت سرد بود.دیگر نه صدایی بود و نه نگاهی نه حرفی بود و نه نوایی

من در میان چشمهای ماتم زده حاضرین گم شدم ...

........

مرگ پرنده را باور نکردم...من یک هفته بعد از سفرت به برنامه رفتم ... لباس زرد لیمویی پوشیدم

چون میخواستم بگویم: خورشید گرچه دور است اما با انوار طلاییش زندگیهارا جان میبخشد

ان روز من فقط به تو نگاه میکردم...ان روز خندیدم چون میدانستم که تو به نگاه و صدایم گوش میدهی

و میخندی....پس خندیدم

ان روز من شعر( در قندون ... لب خندون) را به تو تقدیم کردم

چون ان روز من فقط یک مخاطب داشتم و ان......تو بودی

............

مادر بی تابی میکرد...من ارام در گوشش نجوا کردم...بهروز زنده است تا زمانی که قلب ما زنده است

من هنوز هم تو را از لا به لای کتاب زندگیم میخوانم گاهی اشک میریزم و گاهی میخندم

............

میروم و به بهروز و بهروزها سر میزنم چون میخواهم به داریوش و داریوش ها بگویم:

مرگ پایان زندگی نیست مادامی که خاطره ها زنده است

.

.

به راستی که.....عشق هرگز نمیمیرد.


پ.ن:

 انگار فاصله بین مرگ و زندگی به اندازه یک اپدیته!

ما رو هم در غم خودتون شریک بدونین.عمو جان

لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 9:9 توسط حسنا |

به نام خداوند بخشنده مهربان


یکی از دهکده های سرسبز شمال.............اول مرداد.................۱۴۵۲

.

.

با شنیدن صدای زنگ به در خونه رفته و پست چی میبینم که با یه بسته بزرگ پشت در منتظرمه

بسته رو تحویل میگیرم و داخل میام .خیلی وقته هیچ بسته پستی به دستم نرسیده

نوشته رو جعبه توجهم جلب میکنه...عمو پورنگ تولد ۱۰۰ سالگیت مبارک...همه بچه های ایران

گریم میگیره...مثل همه اون روزهایی که فراغ بال و رهاتر از قاصدکها در کوچه پس کوچه های کودکیم

در زیر افتاب داغ تابستان برای اشنا شدن با یک دوست جدید کودکانه ذوق میکردم و برای جدا شدن

و رفتن ان دوست از کوچه خاطراتم بی مهابا و بدون ترس از سرزنش غیر میگریستم

امروز هم گریه کردم...

در استانه ورود به ۱۰۰ سالگی برای بسته ایی که فرستنده اش همه بچه های ایران بودند


درشو باز میکنم بوی گل محمدی همه فضا رو عطر اگین میکنه یه سجاده سبز و مخملی که پر از گلهای

سرخ و سفید و صورتیه ... به یاد برنامه افتادم....

به یا روزهایی که بچه های ایران زمین همان هایی که روزگاری با من میخندیدند و با من میگریستند

همانهایی که اگر ناخواسته برنامه نمیرفتم برای غیبتم گریه میکردند همان هایی که وقتی گفتم :

برنامه زنده تعطیل ... گریه کردند و گریه کردند و گریه کردند ... چون میخواستند زنده باشم و بمانم

تا در همان لحظه صدای قلبم را بشنوند و من صدای نگاه های معصومانه انها را از فرسخ ها درک کنم

و بدانم برنامه دیروز و پریروز نه نگاهی در ان هست و نه صدای تیک تاک قلبی


به یاد سجاده ها افتادم ... سجاده های متبرک شده با ضریح پاکترین انسانهای روی زمین

عروسکهای کوچک و بزرگ... نقاشی ها و کاریکاتورها


به یاد انها که واژه عمو را باور کرده بودند

به یاد همه بزرگ ارزوهای کوچک .... به یاد انها که میخواستند ونتوانستند و پر گشودند

همه انها که در رویا های مخملیشان بارها و بارها با من سخن گقته اما الان سالهای متمادیست

که در زیر یک سنگ سرد و خاکی از جنس دوری همه باورهایشان به یک رویای خیس تبدیل شده


آه.... سجاد....سجاد....اگر بود حتما به او میگفتم که چه قدر نامه هایش را دوست دارم

اگر بود به او میگفتم که چشمهایش قشنگتر و خوبتر و گویاتر از همه کلمات خوب دنیا هستند

....کاش بود....کاش بود تا به او میگفتم


مریم....همان دخترکی که در چشمهایش شور زندگی بود و به من گفت: من دریای تو باشم و

تو تکیه گاهم...الان کجاست....شاید نام دخترش را دریا گذاشته باشد

(((((یادم باشد شمار دریا ها و دانیال ها را از ثبت احوال بگیرم)))))


زهرا...روز اخر برنامه...همان که بعد از اتاق عمل گفته بود: عمو امروز به بیمارستان می اید؟

ایا میداند من در این لحظه با به یاد اوردن خاطراتش اشک از چشمانم جاری میسازم؟


معصومه....ان دخترک معلول...همان که زمزمه میکرد...در قندون ...لب خندون

ایا هنوز لبش خندان است؟ ایا هنوز با شعر های من امید ادامه دادن میابد؟


قشنگ بود انکه گفت:چه قدر زود دیر میشود....در روزگارانی که ارزوی چشمهای همه بودم لذت خوردن یک

بستنی  بر روی یک تاب پارک شلوغ را بر خود حرام کردم و امروز در استانه ۱۰۰ سالگی هر روز

به زیر ان بید مجنون پیر میروم و بستنی میخورم و در انتظار یک چشم مشتاقم تا به سویم بیاید و فریاد

یزند .......................خدای من عمو پورنگ.......................

اما نه زمان کار خودش را کرده و یک گرد خاکستری بر روی همه خاطرات سپیدمردمان گذشته کشیده

حالا ساعتها در پارک مینشینم و به بازی کودکان خردسال مینگرم و گاهی ارزو میکنم هرگز بزرگ نشوند


همان طور که غرق خاطراتم هستم چشمم به نامه ایی می افتد که با روبان قرمز تزئین شده

بازش میکنم


عمو پورنگ عزیز سلام

امیدوارم در استانه ورود به ۱۰۰ سالگی با تنی سالم و دلی شاد به زندگی ادامه دهید

من کودک دیروز و کهنسال امروزم.کودکی که مسافر قطار شما شد قطاری که مقصدش  اسمان

و مسافرانش از جنس بهار بودند

مسافران قطار فقط بهار را میدیدند یادشان رفته بود که بهار  هنوز هم اثاری از زمستان را در خود دارد

و یادشان میرفت تو گاهی باید میانه راه بایستی...گاهی خسته شوی...گاهی شکایت کنی

گاهی گریه کنی....یادشان میرفت...انها فقط از تو شادی را میخواستند و لاغیر...

و تو میخندیدی...برایشان سایه بان شدی...گرما و سرما را تحمل کردی و لب به شکوه باز نکردی

گرچه هر گز نتوانستیم برایت سایه بانی درست کنیم تا بی دغدغه و بدون ترس از نگاه خورشید

و زمین و زمان سرت را بر روی زانوهایت بگذاری و گریه کنی...و یا نه بخندی! به همه چیزهای

خنده دار زندگیت... به اینکه عجب ادم صبوری هستی که این همه غرور و ناز و تنعم بهاریان را تحمل میکنی

اما تو در تمام طول مسیر چشم به شکوفه های گیلاس دوخته بودی تا به ثمر بنشینند و تو برای

به ثمر نشستنشان جشن بگیری و به ثمر نشستند و میوه دادند میوه هایی که ابشان یکرنگی و صداقت و عشق و دوستی بود

و انها امروز کهنسالانی هستند که قصه این قطار را سینه به سینه و نسل به نسل منتقل میکنند

تا بگویند اگر شما هم بخواهید میتوانید از جنس نور باشد

تو همیشه با ما بودی اما نمیدانم چه شد که رفتی...نماندی...سالهاست که رفته ایی...سالهاست که

قاب جادویی خانه ها خالی از خنده ها و شادیهای توست

تو قول دادی؟ یادت رفته؟ گفتی پیر که شدم پورنگ قصه گو میشوم قصه میگویم اما رفتی؟ چرا؟

 

عموبچه های دیروز ایران زمین هنوز بعد گذشت سالها به این امید چشم به صفحه جادویی میدوزند 

که بر گردی و بگویی ... بچه ها شادی کنین ما اومدیم....نکنه به ما بگین خیلی بدین

منتظرتان میمانیم....همه بچه های ایران


به نامه خیره شده بودم و به این فکر میکردم که ایا هنوز هم هستند کسانی که من را فراموش نکرده اند

که تلفن به صدا در امد:

 

img_14531

سلام اقا

سلام دخترم

اقا اسم شما عمو پورنگ

خوب بعله فکر کنم

خوب عمو پورنگ مادر بزرگ من میگه شما خیلی مهربونی

مادر بزرگ شما؟؟؟؟؟؟ایشون لطف دارن

خوب میشه برای من صدای مورچه خوار در بیارین؟


 عموی عزیزم تولدت مبارک ...... امیدوارم همیشه باشی.... و در کنار بودن بدرخشی

لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 8:27 توسط حسنا

به نام خداوند بخشنده مهربان

سلام

خاطره میتونه یک عکس باشه

میتونه یک نوشته باشه

میتونه یک کارت پستال کوچیک باشه

میتونه یک روز شیرین و به یاد ماندنی باشه

 

و این وب همه اینا رو در بر گرفته....

وبی که برام سراسر خاطره است...

یک و بلاگ خاطره انگیز

...

.......

.........

موفق باشید...

 

لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 9:26 توسط حسنا

به نام خدایی که در این نزدیکیست

این شعر تقدیم عمو:

هر کی میشنوه این صدا..................................با من بشه همصدا

عمو پورنگ     مهربون.....................................همیشه پیش ما بمون

تو خوب و مهربونی..........................................خوشگل و خوش زبونی

بشه از تو الهی.................................................غصه و درد رهایی

اخه هستی تو پیدا...............................................مثل خون توی قلبا

مثل صدای ابی...................................................مثل هوا نیازی

برامون شعر میخونی...........................................قصه و جک میدونی

دنیات چه قدر قشنگه..........................................پر از گل و پرنده

پر از خوبی و پاکی................................................به دور از هر ناپاکی

منم میگم مثل تو...................................................دست علی یار توو

خدا نگه دارتو......................تو قلب من میمونه................امید دیدار تو

 

لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 8:37 توسط حسنا

                                                 به نام خالق نیلوفرها

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد..........عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد

.

.

تو چه کردی؟این چه شگفتیهاییست که باعثشان بودی؟!!!!

چگونه اقاقیا را جان بخشیدی؟ چگونه یاس ها را جوان کردی؟..چگونه؟

باران نمیبارد...زمین خشک است.. پس چگونه حیات را به شمعدانی هدیه دادی؟؟

به من بگو میخواهم بدانم ...تو چگونه لکه های جوهر را از کاغذ سفید پاک کردی؟

تو......تو.....تو چگونه عشق را نقاشی کردی؟

.

روی خوبست و کمال هنرو دامن پاک ................. لاجرم همت پاکان دو عالم با اوست

.

.

در این زندان غبار الود که تنفس در ان به معنای بوئیدن برگ گردوست چگونه

نسیم را برایمان به ارمغان اوردی؟

اری بی شک فراموش نکردی عشق بزرگ نهادینه شده در قلبت را....

عشقی که سالها بود در میان دلهای خاکستری ادمها گم شده بود و تو دوباره ان

را زنده کردی....

عشقی از جنس لطیف یک لبخند بر لبان کودکان بی پناه

عشقی از جنس یک کودک نابینا

عشقی از جنس سجاد .... فاطمه....عسل...

عشق تو کاغذی نبود.....از جنس دریا بود که ارامش را بر دلهای بی قرار اهنی

هدیه میکرد....

با قلبی  به وسعت دریا و چشمانی از جنس اسمان امدی.....

تو در زمان مرگ ارزو ها امدی..... در کوله ات جایی برای خود ستایی و غرور نبود

اما مالامال بود...از صداقت....از بی رنگی.....از محبت....و از...عشق به خدا ...

.

.

.

.

.

شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست.....

.

 

.

 

 

 

 

یاد دادی..یاد دادی...عشق به معبود را....یا دادی....یاد دادی که بلند کنند و صدایش کنند

هر وقت که باید.....

 

.و همه ما میدانیم که این کارها جز از معبود عالم و یکتای جهانیان بر نمی اید

و میدانیم که هیچ معبودی جز او نیست....اما خود خدا متعال او را نشان کرد

خود خدای تبارک تعالی او را عزیز کرد و به او نیرویی داد که بتواند ایران را

تغییر دهد .... و میدانیم که این لطف خداوند است

در حق بندگان نیکوکار که مهرشان را بر دلها استوار میکند....

 

گرچه حسن فروشان به جلوه امده اند......کسی به حسن و ملاحت به عموی ما نمیرسد

.

.

و حالا:

۷ سال پیش با دنیایی از خوبی و پاکی پا به صفحه جادویی نهادی

و برایمان تمامی مفهومهای قشنگ زندگی را ترسیم کردی

خانواده را معنا بخشیدی ..... عشق به خدا را ضمیمه تمامی خنده هایت کردی

مادر را ارج نهادی و پدر را بزرگ شماردی....احترام را پر رنگ کردی

جوانه امید را کاشتی...اری تو کر کردی انچه را که پیشینیان حتی

به مخیله شان هم راه نمیافت

.

.

.

و امروز روز شکفتن توست... روزی که امدی و با خود دریایی از خوبی ها و پاکی ها را

به دنیای مه گرفته ادمها اوردی....

اری امروز روز میلاد توست............این روز بزرگ را که حال برای همه اهل دلان

معنای خاص و ویژه ای دارد را به تو و به همه عزیزان تبریک میگویم

.

.

لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 10:24 توسط حسنا

 

................

................................

................................................

با شنیدن وازه سوپر من ناخود اگاه همه ذهنا پر میکشه به طرف کسی که کارهای خارق العاده

و عجیب و باور نکردنی انجام میده..............

و امروز من هم میخوام از یک سوپر من بنویسم

اما سوپر من قصه ما فرق داره با همه قصه های دیگه.........

اوان از جنس ایرانه.....

ایا میپرسین مگه ایران سوپر من داره؟

و من میگم ...... اره داره....تو همین کشور ۴ فصل....بین همین ادما...همینایی که

گاهی خوبن و گاهی....؟

بین خودمونه.... از جنس خودمون....

اون هم مثل همه سوپر من های دیگه کارهای خارق العاده میکنه....نه ...اشتباه نکنین اون

ادم بدا رو نمیکشه.... اخه از جنگ و خون ریزی بدش میاد...

ایا میپرسین این دیگه چه سوپر منیه؟

من میگم.....اون با رفتارش....حرکاتش.....با نگاهش....سوپر من شده.....

سوپر من قصه ما قلبش از بلوره....نگاهش دریاست......کلامش معجزه است....

توی یکی از این روزای خدا بود که پیداش شد.....تنها دارییش یک قلب پاک و بی الایش بود....

قلبی که توش جز عشق و محبت دیده نمیشد....اون اومد و بی هیچ چشم داشتی

طلای وجودشو عرضه کرد به مردم ایران....

اون اومد و نگاه ها رو تغییر داد....ارزو ها رو هم......

بزرگ کاری کرد .......شگفت کاری.......خودش قهرمان قصه ها کرد

حالا دیگه ارزوی کوچک مردان سرزمینمان (او) شدن است....

نه سوپر منی از جنس بیگانه....که گاه به انسان بودنش باید شک کرد....

سوپر من ما درد اشنای بچه های ایران زمین است....... در قلبش عشق به خدا.وطن.خانواده

نهادینه شده و این دلگرمیست برای خانواده هایی که انقدر وقت ندارند

که مفهمو های بزرگ زندگی را به گلهای وجودشان بیاموزند

 واو این کار را کرد....

نه با ریا...نه با ادا....نه با لودگی.....با خوش بودن و از خودش گفتن....

۷ سال پیش امد ....... مردم ایران او را پذیرفتند..... هم چنان که اسمان ستاره را ...

او لحظه به لحظه این ۷ سال با مردم ایران بود...... با خندهایشان با دردهایشان...

با انها میخندید ... با انها میگریست...

او امد و و در این مدت شاهد رشد جوانه هایی بود که خود با گوهر وجودش انها را اب داده

با گرمای نگاهش نورشان.... و با صداقت گفتارش رشدشان....

او با مردم ایرا ن بود.با کودک ویلچر نشینی که با دیدن او غم خود را فراموش میکرد

با کودک روشن دلی که ارزوی بزرگش دیدن او بود

با کودک بیماری که با هرم نفس مسیحیایی او شف یافت

او با سجاد بود.....با عسل...با فاطمه...با همه کسانی که روزی بودند و الان فقط جزیی از

خاطره ها هستند.....

انها رفتند اما ما که هستیم یادمون نمیره کسایی بودند که ارزوشون این قهرمان بود.... و

حالا این وظیفه ماست......که پاس بداریم ارزشهایی که برای فرشته ها ارزش بود....

و این وظیفه ماست که همیشه زنده داریم عشق پاک انها را.......

..................

و حالا پس از ۷ سال........

او رفت..... اما کوله باری از خاطره و چشمهایی منتظر را برایمان به یادگار گذاشت

رفت اما خاطره بزرگ مردیهاش هرگز از ذهن مان پاک نمیشود......

او از دل گفت و در دل ماند...

................

حالا دیگه اون فقط یک مجری ساده کودک نیست که بنابر وظیفه بیاید و با چند حرکت

تصنعی برنامه را سنبل کند....... او دگر جزیی از خانواده های گرم ایرانیست

 و اگر غیر این بود هرگز ماندگار نمیشد

او یک برادر دلسوز....یک عموی مهربان...یک دایی فداکار است.....

او عمو پورنگ است .... اری عمو پورنگ

....................

همه ما بی صبرانه در انتظار دیدن دوباره شما هستیم تا دوباره اسمان دود گرفته و ماشینی و خشک

ما را در هم بشکنی

...................................

و تمامی این موفقیتها حاصل ۷ سال (پخش زنده) بود....

...................................................................................

 

لينك ثابت نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 18:41 توسط حسنا

به نام خداوند بخشنده مهربان

سلام

این مدت که نبودم حسابی مشغول درسام بودم حالا خدا کنه نتیجه بگیرم

از این به بعد اینجا فقط برای عمو پورنگ فعالیت میکنه و خودم دوباره وب نویس شروع کردم

http://hosna1367.blogfa.com توی وبم ازخودم و خاطراتم مینویسم اونجا هم من همراهی کنید

راستی .....

عمو پورنگ تابستون میاد ..... البته این که همه میدونستین !!!!!!!!!!!

اما چه طور اومدنش مهمه....... دعا کنین تولیدی نباشه.......

 

 

 

 

 

 

 

لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 8:5 توسط حسنا

به نام حق و حقیقت -سلام

متن زیر از سایت اقای نجف زاده(خبرنگار)گرفته شدهhttp://najafzadeh.ir                                                                                                         خدا امواتت را بيامرزد اينکه کانديدا شدي ديگر چه بود؟
من واقعا نگران تو هستم.دوست ندارم يک وقت اين سياست و سياستمدارهاي ما تو را به پل ببرند.ناسلامتي خاطره هاي عزيز چند نسلي ‍.مرد بي باروت!
از يک طرف هم شک ندارم که مي تواني حداقل از حداقل ارزوهايمان دفاع کني.حداقل مطمئنم چشم و دل سيري .آنقدرکه براي يک مشت ريال يا دو تا سفر خارجي يا شهرت و موقعيت ‍‍، اين دنيايت را به مسلخ آن دنيايت نبري.

...ولي باز نگرانم اين سياست مثل دره هاي مه آلود تو را هم از خودت جدا کند.نگرانم از خودمان .از ما مردمي كه هميشه يكي را تا هفتمين طبقه آسمانها اسطوره مي كنيم و يكهو چنان زير پايش را خالي مي كنيم كه از همان بالا زمين بخورد طوري كه دست و پايش هيچ ،بلور دلش هزار تكه شود.
نگرانم .نمي خواهم زير چشمهايت چين هاي تازه اي بخورند.با اين همه اول تو را انتخاب مي کنم.كاري هم ندارم در كدام ليستي.اصلاح طلب و اصولگرايش زياد فرقي ندارد.اسمت پايين ليست باشد يا بالا هم اصلا مهم نيست.به تو راي مي دهم...که نوباوه وطني.

۱:من خودم تهران نیست اما ارادت خاصی به ایشون دارم

۲:من اقای نوباوه رو خیلی دوست دارم..........

۳:فکر میکنم اقای نوباوه به گردن همه حق داره.......همین

لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 8:16 توسط حسنا

 
لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 9:4 توسط حسنا

االسلام علیک یا ابا عبدلله

این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست

این حسین کیست که جانها همه پروانه اوست

.....................................................................

ایام سوگواری سید و سالار شهدا را به همه

شما که عاشق حسین که منتظر یک لبیک بو د و افسوس...

به شما که عاشق عباس که بی قرار اوردن اب برای سکینه بو د...

به شما که عاشق علی ااکبر که شبیه ترین جوانان به محمد مصطفی بود...

به شما که عاشق علی اصغر ان طفل گلو بریده اید...

به شما که عاشق و سوخته اشکهای رقیه اید...

به شما که عاشق یاران حسین و سالار شهدا اید

تسلیت میگویم...........................................

لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 8:47 توسط حسنا